آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها
نويسندگان
|
!دختر تنها!
دو شنبه 28 / 10 / 1392برچسب:, :: 20:32 :: نويسنده : سیده مائده
یک روز آموزگار از دانشآموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید ؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا میکنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرفهای دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق میدانند. دو شنبه 28 / 10 / 1392برچسب:, :: 20:25 :: نويسنده : سیده مائده
حرفای دل یه بنده خدااااااا واقعیت داره صلا از مادرم خوشم نمی آمد ودوستش نداشتم ..همیشه باعث شرمساری من می شد وباعث می شد همه دوستانم مرا مسخره کنند وبهم بخندند آنها به مادرم یک چشمی می گفتند چون یک چشم نداشت دوست داشتم کاش هیچوقت این مادرم نمی شد وهمیشه آرزو می کردم زود بمیرد تا از دستش راحت شوم یک روز که به مدرسه ام آمد آنقدر خجالت کشیدم که فقط می خواستم زمین دهن باز کند ومرا ببلعد آن روز که به خانه آمدم آنقدر مادرم را زیر مشت ولگد گرفتم وآنچنان حرفهایی به او زدم که تاب نیاورد واز هوش رفت ولی بیجاره هیچ نگفت ..سالها گذشت ومن از روی ناچاری با اوزندگی کردم ...زندگیم خوب شد به قول شما آنقدر ثروتمند شدم که بهم می گفتند میلونرچند تا ویلا در بهترین منطقه شمال گرفتم وسهام داریک هتل بزرگ در دبی شدم وآنچنان ماشینی سوار میشدم که همه حسرت می کشیدندوبا یک دختر ثروتمند ازدواج کردم وبه خاطر همسرم از مادرم جدا شدم ودیگر از دستش راحت شده بودم وحتی از فکر کردن به او حالم بهم میخورد...یک روز که با همسر وبچه هایم برای نهار به یک رستوران رفته بودم...زن فرسوده ای را دیدم که جلو رستوران نشسته تا صاحب رستوران تکه نانی به او بدهد...خیلی آشنا بود ..آری او مادرم بود...تا خواستم راهم را عوض کنم اومرا شناخت وصدایم زد به همسرم گفتم شما بروید تا منهم بیایم ..مادرم مرا در بغل گرفت وگفت پسرم هیچ وقت نخواستم بهت بگویم فقط برای اینکه پیش خدا شرمسار نشوی ...در دوران کودکی در یک حادثه با یک ماشین تصادف کردی ویکی از چشمهایت در این حادثه از بین رفت منهم یک چشمم را به تو دادم تا بتوانی با آن تمام زیبایهای دنیا را ببینی وآنقدر موفق شوی که تو دنیا هیچ چیزی کم نداشته باشی وبه هر آنچه که میخواهی برسی...آری اینهم رسم روزگار ماست... دو شنبه 28 / 10 / 1392برچسب:, :: 20:23 :: نويسنده : سیده مائده
باز هم یک داستان کوتاه و جذاب
چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشید روی دکمه های پیانو .
احساس شما بعد از خواندن این داستان من چیست ؟ ( مهم ) دو شنبه 28 / 10 / 1392برچسب:, :: 20:15 :: نويسنده : سیده مائده
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟ پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد. چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::
دو شنبه 28 / 10 / 1392برچسب:, :: 20:8 :: نويسنده : سیده مائده
پسری به دختر که تازه باهاش دوست شده بود میگه.
دو شنبه 28 / 10 / 1392برچسب:, :: 20:6 :: نويسنده : سیده مائده
داستان واقعی ، دخترخاله و پسرخاله ای بودن که از بچه گی با هم بزرگ
شدن و اسمشون رو هم بوده واسه ازدواج دختره اسمش مریم بوده پسره
هم جواد ، جوادو مریم خیلی همدیگه رو دوست داشتن جوری که هر روز
باید همدیگه رو میدیدن جواد همیشه مواظب مریم بود و اگه کسی مریمو
اذییت می کرد اون پشتشو میگرفت حالا هر کی باشه چه مادر مریم چه
پدر یا داداشش باشه یه دفه خانوم معلم مریمو تنبیه کرده بود جواد هم
فهمیده بود و معلم مریمو با سنگ زده بود ، اگه پارک میرفتن باید با هم
میرفتن اگه جواد میرفت تو مغازه چیزی بگیره برا مریم هم میگرفت حتی
عروسک هم براش میخرید مریم هم همینطور ، هیچکدومشون هم پولدار
تموم کردن و اینجا بود که طرز فکرها عوض میشه و سختیهای زندگی رو
درک میکنن طوری که رو عشقهاشون هم تاثیر میذاره مریم دختر قشنگی
شده بود جواد هم واسه خودش مردی شده بود جواد هم کار میکرد هم
درس میخوند مریم هم محکم درس میخوند تا دانشگاه قبول بشه از قضا
مریم دانشگاه قبول شد ولی جواد قبول نشد اینجا بود که دانشگاه بین دو تا
عاشق فاصله انداخت قرار شده بود بعد از دبیرستان عقد کنن ولی مریم هی عقدو عقب مینداخت
جو دانشگاه رو مریم و دوست داشتنش تاثیر گذاشته بود هر موقع از دانشگاه بر میگشت و جواد میرفت پیشش یا میگفت خسته ام یا درس دارم یا به بهونه های مختلف جوادو بی محل میکرد تا یک سال جوادو دور داد تا اینکه تو جمع جلو همه گفته بود من قصد ازدواج ندارم و بهتره جواد بره زن بگیره و فکر منو از سرش بیرون کنه اصلا کسی باورش نمیشد مریم بتونه همچین حرفی بزنه جواد بلند شده بود گفته بود مریم تو این حرفو جدی زدی؟ مریم هم گفته بود پسرخاله من تا دانشگاهو تموم کنم چهارسال طول میکشه بهتره به فکر دختر دیگه ای باشی این برا هر دومون بهتره جواد گفته بود شوخی رو دیگه بس کن مریم هم گفته بود من هیچوقت انقد جدی نبودم جواد گفته بود نکنه من کاری کردم که ناراحت شدی؟ اونم گفته بود تو کاری نکردی من بدرد تو نمیخورم اینو گفته بود و از خونه زده بود بیرون جواد رفته بود دنبالش و تو خیابون با هم دعوا کرده بودن جواد بهش گفته بود تو چت شده؟ چرا بیربط حرف میزنی؟ این بازیو تمومش کن و برگرد من نمیتونم بدون تو زندگی ولی قلب رئوف و نازک مریم از سنگ شده بود به جواد گفته بود اگه ادامه بدی خودمو می کشم جواد با گریه گفته بود کی مریم قشنگ و مهربون منو از من گرفته؟ مریم گفته بود کسی نگرفته ما مال هم نبودیم و اون موقع بچه بودیم و عشق چیز پوچ و بی فایده است و حالا پول حرف اول رو می زنه جواد گفته بود خب منم پول دار میشم منم میرم دانشگاه مریم هم گفته بود ما به درد هم نمی خوریم و دیگه هیچ وقت سراغ من نیا ، بعد از این هر کاری پدر و مادر هردوشون کردند که مریم راضی بشه مریم زیر بار نرفت که نرفت این وسط جواد خودشو باخته بود و رفته بود سراغ قرص های روان گردان برای آروم کردن خودش درسشو ترک کرده بود و کارش شده بود مصرف قرص. مریم هم که اصلا به فکر جواد نبود ، مریم بعد از دو سال از دانشگاه با پسر دیگه ای ازدواج کرد که مهندس بود حالا جواد عشق خودشو میدید که با پسر دیگه ای داره می ره گردش و ازا ینی که هست بدتر میشد اینجا بود که پدر مادر جواد اونو برده بودند به یک مرکز درمان و جواد خودش هم تصمیم گرفته بود دیگه به مریم فکر نکنه و زندگیشو دوباره درست کنه بعد از تقریبا چند ماه جواد سلامتی خودشو به
دست اورد و درسشو دوباره شروع کرد و درس میخوند برا کنکور دیگه کار نمی کرد و فقط درس میخوند انگیزه هاش چندبرابر شده بودند ( اینایی که میگم تو چند سال اتفاق افتاده بود و منی که دارم می نویسم خودم احساساتی شدم سرنوشت چه کارایی که با آدم نمیکنه) بعد از امتحان کنکور جواد مهندس عمران قبول شده بود و دیگه زندگیش از این رو به اون رو شده بود جواد قرص خوار با توکل به خدا و اراده محکم و کمک پدر و مادر و دکترا سالم شده بود و برا خودش شده بود مهندس جالب تر این این بود که شوهر مریم فردی چشم چرون و شکاک بود و همش چشمش دنبال دخترای مردم بود و اجازه نمیداد مریم که به خونه پدر و مادرش حتی بره همیشه گوشی مریمو چک میکرد حتی چند بار مریمو زده بود درسته که شوهرش پولدار بود ولی نه از پولش بهره می برد و نه از وجود خودش شوهرش چون خودش خراب بود به زنش هم شک می کرد مریم چون به جواد پشت کرده بود و با عشقش بازی کرده بود همش میگفت حقمه باید سرم بیاد وقتی به کارایی که با جواد تو بچگی هاشون کرده بود وقتی به دوست داشتنی هایی که بینشون بود فکر میکرد آرزوی مرگ میکرد که چرا اینقدر در حق جواد بد کرده ولی روش نمی شد که از شوهرش جدا بشه چون همه بهش زخم زبون می زدند آخر نتونست طاقت بیاره و به شوهرش گفته بود من نمیخوام دیگه باهات زندگی کنم مریم با چشمی پر از اشک و خون برگشته بود خونه پدر و مادرش و آخرش از شوهرش جدا شد حالا خوبه که بچه دار نشده بود ولی روحیشو به کلی از دست داده بود دانشگاهشو هم تموم نکرده بود بعضی موقع ها درس میخوند ولی مگه زخم زبون مردم میزاشت درس بخونه و راحت باشه جواد هم از حالش باخبر شده بود و یک روز رفت دیدنش و خیلی عادی و رسمی ولی روش نشد با جواد روبرو شه بخاطر همین جواد رفته بود تو اتاقش و احوالشو پرسیده بود مریم هم گفته بود حالی واسم نمونده که ازش بپرسی بعد گفته بود اومدی اینجا که زجرکشم بکنی؟ آره من احمقم بی شعورم ، اصلا هر چی دلت میخواد بگو جواد هم گفته بود نه من دیگه از دستت ناراحت نیستم تو خواستی زندگی خودتو بکنی من اشتباه کردم که مزاحت می شدم عشق چیز پوچ و بی فایده است این حرف مریمو داغون کرد بعد بهش گفته بود که خودشو ناراحت نکنه و میتونه زندگیشو دوباره شروع کنه و دوباره باطراوت بشه فقط اراده میخواد و توکل به خدا اینو گفته بود و خواسته بود بره ولی مریم مانع شده بود و نذاشته بود یقه شو گرفته بودو بهش گفته بود من تو رو میخوام من اشتباه کردم من بچه بودم گول اطرافیانمو خوردم بخدا هنوز عاشقتم جواد که از شرم و خجالت قرمز شده بود زبونش بند اومده بود و همینجوری نگاش میکرد بعد مریم گفته بود بیا ببین همش از تو نوشتم و خاطرات بچه گیمون بعد دفتر خاطراتشو آورده بود و به جواد نشون داده بود جواد که اشک از چشماش جاری شده بود بهش گفته بود من اگه دوستت نداشتم هرگز پامو اینطرفا نمیذاشتم فقط دنبال یک فرصت میگشتم که بهت بگم منم هنوز عاشقتم و هر کاری کردی رو فراموش میکنم تو مریم کوچولو و قشنگ خودمی بعد بهش گفته بود همین امشب میام خواستگاریت تا دیگه برای همیشه مال خودم بشی مریم از بس گریه کرده بود دیگه اشکی براش نمونده بود و باورش نمیشد جواد بخشیدتش و هنوز دوسش داره بعد از چند ساعت حرف زدن جواد تدارک خواستگاری رو چیده بود و مریمو برای همیشه به ازدواج خودش دراورده بود.این هم داستان پر ماجرای جواد و مریم ولی مردایی مثل جواد کم هستن و پول وعشق دو چیز جدا از هم هستن پس هیچ وقت دچار اشتباه نشید.
دو شنبه 28 / 10 / 1392برچسب:, :: 19:54 :: نويسنده : سیده مائده
خوندنش حوصله میخواد......ولی خیلی قشنگه سه شنبه 30 / 7 / 1391برچسب:, :: 18:11 :: نويسنده : سیده مائده
پسرعاشق
دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود .
دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می ک
ند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند ولی ای کاش دختر از نگاه پسر می فهمید که او عاشق واقعی است.
فال یک روز یک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خیابانی عبور میکردند
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند. !عشق! تا حالا شده عاشق بشين؟؟؟
يکي بود يکي نبود
داستان واقعی
دو شنبه 6 / 3 / 1391برچسب:, :: 11:57 :: نويسنده : سیده مائده
((دوست دارم))را من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام! از دل افروز ترين روز جهان، خاطره اي با من هست. به شما ارزاني : سحري بود و هنوز، گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود . گل ياس، عشق در جان هوا ريخته بود . من به ديدار سحر مي رفتم نفسم با نفس ياس درآميخته بود . *** مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : (( هاي ! بسراي اي دل شيدا، بسراي . اين دل افروزترين روز جهان را بنگر ! تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي ! آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم، روح درجسم جهان ريخته اند، شور و شوق تو برانگيخته اند، تو هم اي مرغك تنها، بسراي ! همه درهاي رهائي بسته ست، تا گشائي به نسيم سخني، پنجرهاي را، بسراي ! بسراي ... )) من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم ! *** در افق، پشت سرا پرده نور باغ هاي گل سرخ، شاخه گسترده به مهر، غنچه آورده به ناز، دم به دم از نفس باد سحر؛ غنچه ها مي شد باز . غنچه ها مي رسد باز، باغ هاي گل سرخ، يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست چون گل افشاني لبخند تو، در لحظه شيرين شكفتن ! خورشيد ! چه فروغي به جهان مي بخشيد ! چه شكوهي ... ! همه عالم به تماشا برخاست ! من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم ! *** دو كبوتر در اوج، بال در بال گذر مي كردند . دو صنوبر در باغ، سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند . مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور رو نهادند به دروازه نور ... چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق، در سرا پرده دل غنچه اي مي پرورد، - هديه اي مي آورد - برگ هايش كم كم باز شدند ! برگ ها باز شدند : « ... يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش ! با شكوفائي خورشيد و ، گل افشاني لبخند تو، آراستمش ! تار و پودش را از خوبي و مهر، خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام : (( دوستت دارم )) را من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام ! *** اين گل سرخ من است ! دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق، كه بري خانه دشمن ! كه فشاني بر دوست ! راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست ! در دل مردم عالم، به خدا، نور خواهد پاشيد، روح خواهد بخشيد . » تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو ! اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت، نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو ! « دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس ! « دوستت دارم » را با من بسيار بگو !
جمعه 3 / 3 / 1391برچسب:, :: 19:18 :: نويسنده : سیده مائده
جمعه 27 / 2 / 1391برچسب:, :: 15:33 :: نويسنده : سیده مائده
![]()
دوستم داشته باش ،همانگونه كه من دوستت دارم... بگذار فاصله من و تو كمتر از آني باشد؛ كه ميخواهيم و نميتوانيم كه ميتوانيم و نميگذارند بگذار ميان من و تو فاصله اي نماند، نه به خاطر خودت، نه به خاطر من كه به خاطر اين عشق دوستم داشته باش بيش از آني كه من دوستت دارم.... جمعه 27 / 2 / 1391برچسب:, :: 14:45 :: نويسنده : سیده مائده
من نمیتونم بخوابم ،چه جوری تو خوابه خوابی؟ ، نه دیگه ، بیشتر از این، منو بازنده نکن
دو شنبه 9 / 2 / 1391برچسب:, :: 23:3 :: نويسنده : سیده مائده
بدون تو من ، سالها خیره به آسمان بدون تو به دنبال تمام علامت سوالهای روی دیوار ابر بود ، برای همیشه آن موقع ها خوب بود ، حتی خیال صاف شدن آسمان که رویای شبانه ام بود نمی دانم ، شاید فکر میکردم پشت آن همه ابر خورشید است !! شاید ..... سوسوی چراغ از فاصله ای نزدیک ولی ..... کاش برای همیشه همین می بود بدنبال علامت سوالی که نمی دانستم جوابش هیچ است ! پشت ابر، یک آسمان بی ستاره ، بدون ماه ! سوسوی چراغی که فقط خالی بودن خانه را نشان میداد و من کاش هیچ وقت بدنبال جوابش نمی رفتم آن موقع شاید هنوز همه چیز خوب می بود در رویای تو !
دو شنبه 9 / 2 / 1391برچسب:, :: 22:58 :: نويسنده : سیده مائده
عادت
آن موقع ها فقط گهگداری به دلم سر می زدم همان موقع تو را می دیدم .. شاید برای همین بود آن موقع باز می شد وقتی دلتنگ شدیم خیال کنیم که اگر روزی این فاصله نبود ...... چه خوب بود
صفحه قبل 1 صفحه بعد |
||||||||||||||||||||||||||||||
![]() |